The end
1.فکر می کنم روی یک نیمکت رنگ و رو رفته روی ساحل کارون نشسته بودیم که من برایت از ابراهیم حرف زدم... به تو گفتم برای من ابراهیم یک پیامبر نیست... یک پارادوکس است... کسی که برای یک رویا پسرش را به تیغ سپرد... کسی که به خاطر یک رویا زن و پسرش را تنها توی یک برهوت بی آب رها کرد... وشگفت تر... کسی که به رویاهای دیگران اهمیتی نگذاشت... یادت می آید؟... داشتم برایت از ابراهیم می گفتم و تو سکوت کرده بودی ... و عین یک نقش اساطیری بر لوح گلی ساختمان های قدیمی آن سوی کارون نشسته بودی... تنها صدای نفس هات بود که گویی داشت از اثیر می آمد...و در درون گوش من روبان های رنگی می پاشید... نمی دانم چرا یک لحظه یاد بازار قدیمی لشکر آباد افتادم؟... می دانی بانو... حتی صدای اثیری نفس هات هم چیزهایی خفته را در جانم زنده می کند...
2. شاید هفده سال بیش تر نداشتم که توی یک بعد از ظهر گرم توی خانه ی کسی که اکنون از من خیلی دور است فیلم هامون را دیدم... و از همان وقت فهم ابراهیم برایم مشکل شد... درست همان وقت که از خود پرسیدم ابراهیم چه رویایی دید که این گون آدمیت خویش را وانهاد و فراموش کرد برای من بت ابراهیم شکست... سالها زمان باید می گذشت تا تو بیایی و بت ابراهیم دوباره توی ذهنم رشد کند و سفت و سخت شود...مثل مجسمه ی حضرت داود...و دوباره تبر توی دست هاش بگیرد و به جان بابلیان و بت هاشان بیفتد...مگر می شود آدمی بتی برای خودش نداشته باشد؟... آدمی همواره در فضای اساطیر نفس می کشد...
3. بگذار به یادت بیاورم...روزی توی دل شب در گوش خسته ام به ناله شکوه کردی که تو داری من را می شکنی... توی ذهنت... توی واقعیت( وچه فرق می کند ذهن ما یا واقعیت وقتی هردو برهوت باشند؟) توی گوش من گفتی که دست از دامن تو بکشم...من چشم دوخته بودم به عقربه های ساعت خاکستری اتاق ... هنوز ضرباهنگ صدات... صدای اثیریت... صدای موسیقایی ات توی جایی حوالی برهوت گوش های خسته ام پرسه می زند... بی خود و بی جهت... هنوز هم دارم می شنوم که می گویی با تبر به جان من افتاده ای ... داری تکه تکه ام می کنی... یک لحظه فکر کردم شاید این صدای تو نباشند... شاید کسی از جایی دور... شاید از آسمان...(وچه دور است آسمان)...دارد برای من سفری از اسفار تورات زا می خواند... از ابراهیم... که باتبر به جان بت های بابلیان افتاد و تکه تکه شان کرد... می دانی بانو...بت ها رویاهای بابلیان بودند... نماد خواب هاشان... نماد هر آن چه نمی توان به آن دست کشید و زمختی هاش را با سرانگشتان خویش حس کرد...
4. بگذار باز به یادت بیاورم... شاید سودمند باشد... روز اولی که با تو حرف زدم به تو گفتم آدمی حرف نمی زند مگر آن گاه که جام دلش لبریز باشد... و مدام شیره ی جانش از آن سرازیر شود... یادت می آید ؟ تو گفتی لبریز جامت را در جان من خالی کن... می دانی بانو... آن لحظه که صدای اثیری ات از آسمان حکایت ابراهیم را در گوشم می خواند جام من لبریز شده بود... اما هیچ نگفتم... آن لحظه و همه ی لحظه های بعد توی ذهن پراکنده ام که عین ترکش های یک نارنجک به در و دیوارهای خانه ام... و خیابان ... وشهر پاشیده بود چیزی مدام خودش را به در ودیوار می کوبید و چیزی مدام از جامم لبریز می شد و روی سرد وبی روح زمین جاری می شد... من اما سکوت کردم و فقط به تکه تکه ی دلم که روی دیوارها پاشیده بود... به مایع سردی که داشت راه خودش را روی زمین پیدا می کرد ... به عقربه های ساعت نگاه می کردم... من که گفته بودم... سکوت در حرم زیبایی زیبایی ست...وقتی هم که صدای اثیری تو قطع شد حکایت ابراهیم را توی ذهن مچاله ام مرور کردم و دیدم که چطور می شود به جان رویاهای دیگران افتاد و تکه تکه شان کرد...
5. این یک عتاب دوستانه است بانو... آن گاه که من این ها را به من گفتی می خواستم به تو بگویم راستی من تو را تکه تکه کردم یا تو؟... کدام مان دیگری را شکست؟... کدام یکی مان توی دست های ملکوتی اش تبر گرفت و سرخوشانه به جان رویاهای دیگری افتاد و بت های ازلی اش را تکه تکه کرد؟ کدام مان دیگری را در خاک کرد و رفت؟... کدام مان دیگری را به خاطر رویایی توی یک برهوت داغ بی آب رها کرد و رفت...؟ من یا تو...؟ آخر مگر بار آن رویا چقدر بر جان ابراهیم سنگین بود که او را چنین مدهوش کرد؟ یادت می آید؟ روزی با تو گفتم تو ابراهیم منی بانو... کافی است بخواهی و به قتلگاهم ببری... قال یا بنی انی اری فی المنام انی اذبحک... قال یا ابت افعل ما تومر... ستجدنی ان شاء الله من الصابرین... و ابراهیم گفت ای پسرکم... من در خواب دیده ام که جانت می ستانم.. اسماعیل گفت... جانم ارزانی رویاهات... مرا صبور خواهی یافت...
6. راستی بانو... ابراهیم عاشق تر بود یا اسماعیل؟
۱. کاغذی را توی مشتت مچاله کن و مشتت را فشار بده... بعد مشتت را باز کن...وببین که چگونه کاغذ مچاله کمی از هم باز می شود... فقط کمی...
۲. اما بیش تر که دقت کنی هنوز مچاله است... اصلا حتی اگر بازش کنی هم هنوز همان کاغذ مچاله است...
۳. حس مچاله شدن....
درست مثل واژگانی که شاید به زبان بیایند و شاید نیایند تو را درآغوش خاطر غبارآلوده ام که روی علف ها پراکنده شده بود کشیدم...وبه لحظه ها خیانت کردم... پنج کبوتر دیدم که روی شاخه های چشم هات نشستند... ویکباره از این که این سان مرده ام برآشفتم...و احساسم روی هزار و یک خاطره فروپاشید... خواب دیدم که تو را از دهان یک پری کوچک نوشیده ام و در آب زلال تو گیتار دیده ام... طغیان علیه رویاها دیده ام...و یک آسمان... خواب دیدم که دارم خواب می بینم....
درست مثل پرندگان... که به وقت هرغروب از جنگلی به جنگلی دیگر سفر می کنند... من از دست های تو به دست های تو سفر کردم....مرا به دنیا بیاور... آن سان که مادران، بسیار می کنند... و دست هایم را به جایی در رویاهات گره بزن... نگذار که تنها سفر کنم...هر گاه که تنها سفر کرده ام روی سینه ام گلهای قرمز روییده اند... و زمان راهِ دلم را زده است...از سخنان ناموزون من اندوهگین مشو و آن گاه که خودم را به در ودیوار این قفس می کوبم درها را به روی من مگشا... روی سینه ام غنچه ای بگذار... مهم نیست که حتما شقایق باشد... مهم آن است که تو بگذاری... من می خواهم روی شن های ساحلی دراز بکشم که شبیه هیچ ساحلی نیست... به من بیاموز که چرا کبوتران از گوشه ی بامی به هوا می روند .... و چرا بر گوشه ی بامی دیگر می نشینند...؟
درست همچون خواب در سایه سار پرهای پرندگان... در سایه سار نخل هایی مانده از هزار سال... دیدن روی تو که همچون برگ های انجیر در آسمان شناور است دل را آرام می کند.... تا من باقیمانده ی زمین زیر پام را به جستجوی چشمه ای آب حفر کنم... و در درون نگران مرددم دو فواره فریاد بکشند... می داني؟... غروب که شد اگر فرصت اجازه دهد به شهری قشنگ تر در پس این ساحل می روم.... و دو پنجره رو به صبحدم چشم هات می گشایم...مگر نگفته بودمت؟ آن گاه که می رقصی درب ها را فرو نبند... می خواهم تو را به سان اسطوره ها ببینم... چه می شود اگر مثل باد شمال روی تن کوفته ی این زمین ها وزیدن آغاز کنی؟... چه می شود اگر..........
*اصل شعر به زبان عربی....تکرار ممتد فاعلن
۱. مثل رویای ناتمام کسی که داشت خواب دختری را می دید که موهاش را باد آشفته کرده است
... مثل لیوان نیم پری که ما وقت خواب از ترس تشنگی بالای سرمان می گذاریم... مثل تصویر مات و مبهوت تو که سر برگردانده بودی و مات و بی هیچ گرهی به چیزی پشت سرت نگاه می کردی... مثل افتادن همیشگی خاک روی تن بی جان کسی... مثل رویای ناتمام من آن شب توی بیمارستان وقتی با صدای نفس های خش دار کسی از خواب پریدم... مثل شتری که پس از چند قدم گردن کج کند و با حالت حسرت باری به پشت سرش نیم نگاهی بکند... مثل تاریخ... مثل هر چیز ناتمام دیگری که کارکردش فقط این باشد که مدام چیزی را در درون فضای تنگ سینه به جنبیدن وادارد.... چیزی که مطمئن نیستم چیست.... مثل چکیدن مبهم قطره های آب از پشت کولری توی کوچه های داغ محله ی کودکی... مثل تاریخ... مثل حس مرده و مبهم عکس دو نفره ای که من و تو روی پل هلالی گرفته بودیم... و هیچ کدام مان به صرافت لبخندی نیفتاده بود...مثل گریه های ممتد کودکی که چیزی جز مرگ خاموشش نکرد.... مثل ترس ممتد ما از فراموش شدگی... مثل ترس بیهوده ی ما از فراموش شدگی...۲. یاد آن سال خوب می افتم
... ما پنج نفر بودیم... داشتیم روی پشت بام خانه ای فهرست شیندلر را می دیدیم که یکباره یکی مان با صدایی آرام آوازی را از ام کلثوم در نهوند خواند.... عجیب است... یادم نمی آید که کدام مان بود.... یادم نمی آید که کدام آواز بود... از همه چیز تنها نقش نیم بند و پوسیده ای در ذهنم مانده است که با وزش هر بادی ممکن است از هم بپاشد... مثل تصویرهای کج و معوجی که توی ذهن یک کودک تب آلود جابجا می شوند... من سر روی پای تو گذاشته بودم و داشتم توی صفحه ی کوچک تلویزیون رد سنگ های را می گرفتم که آدم ها روی سنگ قبر کسی می گذاشتند و می رفتند... احمد رو به من کرد و گفت که تو بهتر می خوانی... بخوان... من رو به تو کردم و گفتم بگذاریم منصور علوانیه بخواند... و تو هم توی نهوند چیزی خواندی که فقط آوای گنگی از آن توی ذهنم مانده است... خواهد ماند... توی خاطرات همه ی آواها توی مایه های نهاوند توی ذهن می مانند...۳. عصر سیزده فروردین بود
... داشتم توی خانه کتابی می خواندم که یکباره آوازی توی مایه های نهاوند چیزی را توی فضای تنگ سینه ام به جنبیدن واداشت... شتری توی ذهنم با حالت حسرت باری به نقش نیم بندی از گذشته نیم نگاهی کرد... به ساعتم نگاه کردم و کتاب را به گوشه ای پرت کردم.... و رفتم سید هادی.... وقتی رسیدم آن جا فضا داشت کم کم خاکستری می شد... نسیم خنکی هم می وزید... قبر تو با جاده فاصله ی زیادی نداشت... وقتی بالای قبر تو ایستادم فضا کاملا ساکت بود... فقط از دور صدای پیرزنی می آمد که بر سر قبر پسرش داشت علوانیه می خواند.... قبر تو را کسی پیش از من شسته بود... روی سنگ قبر هم من رد سه سنگ کوچک را گرفتم که روی سه گوشه از چهار گوشه نشسته بود... زیر یکی شان کاغذی بود که من دست خط نوشته روی آن را شناختم... احمد برای من نوشته بود: آمدم ... نبودی... عیسی و عاشور زنگ زدند و گفتند از طرف شان سنگ بگذارم... اما مطمئن بودم که تو می آیی... برای همین سنگ تو را نگذاشتم...یاد خیلی چیزها افتادم... یاد آن سال خوب... یاد آن شبی که به من گفتی چه رسم قشنگی است که روی سنگ قبر کسی که عزیز است سنگی به یادگار می گذارند... یاد دخترکی که دوستش می داشتی... یاد زندگی... چیز نیم بندی به نام زندگی...۴. مثل رویای ناتمام کسی که صدای بمباران خواب او را از هم می پاشد
... مثل افتادن گنگ تکه ای از دیوار کاهگلی خانه ای... مثل شوره ی دیوار خانه ی محقر عمه ام که وقت مرگ پدربزرگ من به آن تکیه داده بودم.... مثل تاریخ... مثل هرچیز پوسیده ای که فقط وقتی به صرافتش می افتیم که گردن کج می کنیم و نیم نگاهی با حسرت به چیزی که اکنون گذشته است می کنیم... مثل سنگ شکسته و ترک برداشته ی قبر دایی ام توی قبرستان سید هادی... می دانی... آدمی از فراموش شدگی می ترسد....1. اين روزها خيلي بيش تر ياد پدربزرگ مادري ام مي كنم.... نمي دانم كجا دفن شده است ... وگرنه مي رفتم سري به قبرش مي زدم... مادرم هم نمي داند... فقط همين را مي داند كه در روستايي به نام هزاميه دفنش كردند... مفهوم مرگ در ذهن مادرم با روستاي هزاميه پيوند عميقي دارد... مفهوم تاريخ هم براي من... يك بار هم من مادرم را بردم و رفتيم هزاميه... اما نه من و نه مادرم نتوانستيم اثري از قبر پدربزرگ بيابيم... من آن جا ديدم كه مادرم توي آن همه خوشه ي هنوز سبز گندم دارد دنبال چيزي مي گردد كه مي دانست هيچ وقت پيداش نمي كند...دنبال چيزي كه توي دوازده سالگي خودش جايي همين حوالي زير خاك به رسم امانت پنهانش كرده بود.... تا آن وقتي كه آن جا بوديم چشم هاي ميشي كم سوي مادرم مدام به اين طرف و آن طرف مي چرخيد تا شايد نشاني از پدرش بيابد.... يادت مي آيد بانو.... من به تو گفته بودم كه آدمي هميشه در پي تكه زميني است تا غصه اش را در آن چال كند... و رويش خاك سياه بريزد... و به زندگي ادامه دهد... زندگي هميشه براي ادامه به بهانه اي نياز دارد... بهانه اي كه حتي وقتي رويش خاك سياه مي ريزيم هم عين يك سايه دنبال ما راه مي افتد... و به زندگي مي دوزدمان... آدمي وقتي مي ميرد كه همين بهانه ي كوچك را براي زندگي از دست بدهد...
2. پدربزرگ مادري من وقتي سكته كرد و مرد سي و پنج سال بيش تر نداشت... روزي از روزهاي خيلي معمولي پاييز نه چندان خنك داشت با پسر عمويش توي يك بلم تن خيس هور را مي شكافت تا به خانه برگردد... همه چيز معمولي بود... همه چيز... حتي پدر بزرگ... كه مثل هميشه كم حرف مي زد و بيش تر با تسبيح اش ور مي رفت... از پسر عمويش خواست كه وسط راه نگه دارد و او را جايي از بلم پياده كند تا او نماز عصرش را بخواند و دنبالش بيايد روستا... و براي هميشه نيامد... وقتي دنبالش رفتند چند دقيقه اي از مرگش گذشته بود... به حالت نشسته به نخلي تكيه داده بود و سيگار نيم سوزي بين انگشت هاش گرفته بود و به جايي در افق دور خيره شده بود .... و بهانه اش را براي زندگي از دست داده بود...باري كه من به هور رفتم به آن جايي سر زدم كه او را يافتند و به همان نخل تكيه دادم و از همراهم كه اهل هور بود پرسيدم كه امتداد اين افق كجاست؟ گفت كه اين راه به شهر عماره ي عراق مي رسد... پدربزرگ مادري من شاعر بود...
3. روزي توي خانه ي پدري نشسته بوديم و پدرم داشت توي برگه هاي يادداشت خودش پي چيزي مي گشت كه من بي مقدمه از او خواستم كه از شعرهاي پدربزرگ چيزي برايم بخواند... غزلي برايم خواند در مدح زني به نام مكيه.... يادت مي آيد بانو؟ همان كه من برايت گفتم كه چشم هاش ... چشم هاي درشتش... چشم هاي سياهش گويي تكه اي از پارچه ي كعبه... و گويي سياهي آسمان شب زمستان هور ريخته توي چشم هاش.... از پدرم نپرسيدم مكيه كيست؟ مي دانستم كه پاسخم را نمي دهد.... بعدها بود كه فهميدم مكيه معشوق پدربزرگ بود... كه بعد از مرگ مادرش دايي هاش كه مال روستايي ديگر بودند آمدند و او را به زني براي يكي از مردهاشان گرفتند و مكيه براي هميشه از روستا رفت...كسي هم كه قرار شد عروس را ببرد به روستاي داماد همين پدر بزرگ مادري من بود.... كه شش ساعت تمام چشم در چشم سياه مكيه پارو زد و او را رساند به روستايي توي شهر عماره ي عراق....
4. تصورش را بكن بانو... پدربزرگ من شانزده سال بعد از آن توي يك عصر پاييزي به نخلي تكيه داد و سيگاري گيراند و پكي عميق به سيگارش زد و به آن طرفي خيره شد كه روزي مكيه را... محبوبش را... بهانه اش براي ادامه ي زندگي روي تن خيس آن هور را آن جا جا گذاشته بود ... و به اين نتيجه رسيد كه ديگر بهانه اي براي اين زندگي ندارد... روزي برايم نوشتي كه قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي هر آن چه واقع شده است...
5. تو مكيه ي مني بانو ... همان كه چشم هاش... چشم هاي درشتش... چشم هاي سياهش ... خاك سياهي است كه ما روي تن بي جان پر از عطر كافور عزيزان مان مي ريزيم... يادت مي آيد بانو...؟تو از من پرسيدي چرا اين گونه در دامنم آويخته اي؟ من به تو گفتم كه تو بهانه ي مني براي تحمل بار سنگين هستي....
هزار سال پیش هم همین بود... همین لبخندها... همین سکون... دریا هم به همین دوری بود... هرم گرما هم از روی شن ها بلند می شد...کسی داشت توی شن ها باقی مانده ای از تن کسی را چال می کرد... کلاغی هم آن طرف تر داشت خیره به او نگاه می کرد... همه چیز در شن فرو می رفت... حتی همین سرابی که الان جلوی چشم بود... چیزی بیرون چشم ها وجود نداشت... کاروانی از شتران بودند که گویی از همان اول آفرینش توی این برهوت گام بر می داشتند... و پا هاشان توی شن فرو می رفت... کلاغ ها می آمدند... کلاغ ها به آدمی چیزها یاد می دادند... زمان مفهوم گنگی توی ذهن آدمی داشت... هیچ چیز به جلو و عقب حرکت نمی کرد... سکون... سکون مطلق... حالا کسی داشت روی تن بی جان کسی زار زار گریه می کرد... صداش می آمد... صدای موزیک هم... آکاردئون... نیم چرخی به طرف صدا زد... اما شن ها صدا را می بلعیدند...حتی سایه ای هم در کار نبود... انگار خورشید کاری جز تولید گرما نداشت... دست برد و از پس گردن، آغشته ای لزج از عرق و شن و مورچه های نیم جان را کند... و با انگشت شست، تن نیم جان مورچه ها را له کرد... مورچه ها تن به این کار داده بودند... گویی از مرگ لذت می بردند... مرگ برای همه لذت بخش شده بود... برای آن ها که می مردند... برای آن ها که مرگ دیگران را نظاره می کردند. به آسمان نگاه کرد... پرنده ای داشت به تن نیم جان کسی که داشت برادرش را چال می کرد نگاه می کرد و امیدوارانه توی هوا می چرخید... دست توی جیب شلوارش کرد... مورچه ها داشتند برگه های توی جیب اش را می خوردند ... انگشت هاش را بیرون کشید.. دو سه مورچه به سر انگشت هاش چسبیده بودند... توی جنبیدن پاهاشان نوعی شور بود... نوعی التماس...شاید داشتند التماس می کردند که آن ها را بکشد... دو انگشتش را به هم نزدیک کرد و با نفرت به هم فشرد... مایه کدری روی انگشت هاش سر خورد... به آن زبان زد... ترش بود و تلخ... بوی تلخ بادام... بوی برگ اکالیپتوس... اما سایه اش نه. .. شن ها داشت سایه ها را می بلعید و چیزها توی یک هراس رخوت آوری داشتند از سایه هاشان فرار می کردند... ماندن و نماندن...
1. به گمانم داشتم موهای پرپشت دخترکی را می بافتم... و ته مانده ای از دل را در غزلی از امریء القیس می خواندم آن گاه که تو خورشید را بر پیکرم پاشیدی...پدرم گفت که من در اوج زیبایی بودم آن گاه که دست پریان مرا با خود به سرزمینی دیگر برد... اما من درکمال سلامت عقل بودم...می دانی؟ داشتم قصیده ای از فرزدق را حفظ می کردم... و بار هرچه شعر و سایه ی سنگین هستی را بر دوش خود حس می کردم..بار هرچه مرگ وقتی روی علف ها دراز کشیده باشی... بادهای پاییزی هم داشت می وزید و من را صبحدمان به سان زهی گم شده در یک گیتار... به سان موهای کسی باخود می برد... و وقت غروب به سان بارانی پر از اندوه بر سنگفرش خیابان ها می پاشید...امواج موهای تو هم فرفره ای بود که می چرخید و صبح را می پراکند... بوی خوش نان تازه و لیمو را... و من یاد چیزی می افتادم که هرگاه دست به سایه اش می کشیدم که بر روی من گسترده بود دورتر می شد... دورتر می شد... و من می گریستم...
2. به گمانم داشتم آهنگی قدیمی می نواختم که اکنون درست یادم نمی آید کدام بود... بی رویا بودم... و عصر در بالکن خانه مان نشسته بودم آن گاه که ته مانده ی سایه ات روی مژه هام پاشید... گمان می کردم که خورشید دم غروب دارد مژه هام را نوازش می کند... ترانه ای زیر لب زمزمه کردم و ... ترجیح دادم چای روی پیراهنم بپاشم... /دیده ای چه زیبا می شود پیراهن....؟/ و از هوش رفتم... ولی در اوج هوشیاری بودم... دیدم تن مادرم به آن سمتی که گل های یاسمن بود کج شد... و در دست هاش جنین سقط شده ای بود... و فریاد می کشید...ترسیدم... پدرم می گفت به سایه اش رحم کنید...او از مرگ روی تخت آسایشگاه روانی می ترسد... او را به جایی حوالی یک مزرعه ببرید... من می دانستم که مزرعه را قحطی هلاک کرده بود... اما ته مانده ای از دل را در غزلی از امریء القیس با خود مرور می کردم... و آهنگی قدیمی را می نواختم که اکنون درست یادم نیست کدام بود...؟ اما هرچه بود پر از عطر خوشی بود که ک کم کم داشت محو می شد... درست مثل رویای تو ... که هرگاه عشق پیکرم را روی سطح زمین می پراکند ناگهان در برابرم سر بر می آورد... درست مثل یک ترانه... به سان باران اکتبر... به سان آغاز شعری که خود را به من تحمیل می کند... تا بنویسمش... به سان خوشه های گندم... به سان صدای مهیب انفجار که در پسش یک سکوت می آید و یک رویا... که هرگاه دست به سایه اش می کشیدم که بر روی من گسترده بود دورتر می شد... دورتر می شد...
3. ثانیه ها را می شمردم... و چای صبحدم برای مادرم در فنجان می ریختم آن گاه که عشق تو یکبارگی سر رسید... چیزی از جنس گل در سرانگشت هام شعله ور شد... و من روی ابرها پاشیدم...
* اصل شعر به زبان عربی بود.... فارسی اش را این جا می آورم.
** شعر در وزن متدارک (تکرار ممتد فاعلن) نوشته شده است.
۵. برای یک لحظه عینکت را از روی چشم هات برداشتی و من دست دراز کردم و به ابروهای تو کشیدم... لبخندی زدی و گفتی چرا به ابروهام دست کشیدی؟... من به لبخند گفتم شاید می خواستم ببینم واقعی اند یا عین هرچه قشنگ توی روزگار کودکی ام ... خیالی؟... بعد گفتم چشم هات چه رنگی اند؟ گفتی به هر رنگی که تو ببینی... من گفتم ما چیزها را آن جور می بینیم که می خواهیم... گفتی چه طور می خواهی شان؟ ... گفتم به رنگ هور... گفتی هور چه رنگی است؟ ... نمی دانستم...یعنی هیچ کس نمی دانست...خندیدی... و من دست بردم توی آب زلال خنده ات که مثل آب هور خنک بود و سعی کردم تا به یک ماهی که از لای دست هام می گذشت دست بزنم... تو ابرو در هم کشیدی.. ماهی جهید... تو آرام شدی... ماهی آرام گرفت... و بعد خودش آمد و جوری از لای دست هام گذشت که تن لیزش یک آن به کف دست من خورد...پوست تنم مور مور شد... درست مثل وقت هایی که صدات را می شنیدم... دستم را از روی دست تو برداشتم... بوی عطر آزارو توی فضا پیچید...به ساعتت نگاه کردی و گفتی که باید بروی...نتوانستم بگویم نه... در حضرت خدایگان کسی نمی تواند سخنی بگوید...همین طور ساکت به بلور شفاف که از دهانت بیرون می آمد زل زده بودم... سکوت در حرم زیبایی زیبایی است...آخرین جرعه ی شربت را که خوردی بلند شدی... باز هم بوی آزارو توی فضا پیچید... نرمشی توی فضا ایجاد شد...همه چیز نرم شده بود... آن قدر نرم که می توانستی دست توی همه چیز فرو ببری... توی صندلی های چوبی... توی دیوار... باید یاد فیلم شعبده باز ادوارد نورتون می افتادم اما نمی دانم چرا نیافتادم.. من هم بلند شدم... درست مثل برگ که به نور واکنش نشان می دهد... عاشق حرکت نمی کند.. واکنش نشان می دهد...رو به من کردی و به من گفتی که از من بیرون شو... گفتم من در تو سبز می شوم... در تو زرد می شوم.. در تو می پوسم... تا دوباره در تو سبز شوم... گفتی خیلی زود است... گفتم کسی چه می داند... شاید خیلی دیر باشد... گفتی چیزی که آغازش درخشان باشد پایانش سوزان است... گفتم من به فکر پایانش نیستم.. هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام... گفتی ولی هرچیزی پایانی دارد... نمی توان جلوی پایان یافتن روند اتفاقات را گرفت... توالی منطقی چیزها به هم می خورد...گفتم که ماه من شو... گفتـــ ................