تبليغاتX
نوشتن بر حاشیه - برای یک دوست.......
شخصی

۱. مثل رویای ناتمام کسی که داشت خواب دختری را می دید که موهاش را باد آشفته کرده است... مثل لیوان نیم پری که ما وقت خواب از ترس تشنگی بالای سرمان می گذاریم... مثل تصویر مات و مبهوت تو که سر برگردانده بودی و مات و بی هیچ گرهی به چیزی پشت سرت نگاه می کردی... مثل افتادن همیشگی خاک روی تن بی جان کسی... مثل رویای ناتمام من آن شب توی بیمارستان وقتی با صدای نفس های خش دار کسی از خواب پریدم... مثل شتری که پس از چند قدم گردن کج کند و با حالت حسرت باری به پشت سرش نیم نگاهی بکند... مثل تاریخ... مثل هر چیز ناتمام دیگری که کارکردش فقط این باشد که مدام چیزی را در درون فضای تنگ سینه به جنبیدن وادارد.... چیزی که مطمئن نیستم چیست.... مثل چکیدن مبهم قطره های آب از پشت کولری توی کوچه های داغ محله ی کودکی... مثل تاریخ... مثل حس مرده و مبهم عکس دو نفره ای که من و تو روی پل هلالی گرفته بودیم... و هیچ کدام مان به صرافت لبخندی نیفتاده بود...مثل گریه های ممتد کودکی که چیزی جز مرگ خاموشش نکرد.... مثل ترس ممتد ما از فراموش شدگی... مثل ترس بیهوده ی ما از فراموش شدگی...

۲. یاد آن سال خوب می افتم... ما پنج نفر بودیم... داشتیم روی پشت بام خانه ای فهرست شیندلر را می دیدیم که یکباره یکی مان با صدایی آرام آوازی را از ام کلثوم در نهوند خواند.... عجیب است... یادم نمی آید که کدام مان بود.... یادم نمی آید که کدام آواز بود... از همه چیز تنها نقش نیم بند و پوسیده ای در ذهنم مانده است که با وزش هر بادی ممکن است از هم بپاشد... مثل تصویرهای کج و معوجی که توی ذهن یک کودک تب آلود جابجا می شوند... من سر روی پای تو گذاشته بودم و داشتم توی صفحه ی کوچک تلویزیون رد سنگ های را می گرفتم که آدم ها روی سنگ قبر کسی می گذاشتند و می رفتند... احمد رو به من کرد و گفت که تو بهتر می خوانی... بخوان... من رو به تو کردم و گفتم بگذاریم منصور علوانیه بخواند... و تو هم توی نهوند چیزی خواندی که فقط آوای گنگی از آن توی ذهنم مانده است... خواهد ماند... توی خاطرات همه ی آواها توی مایه های نهاوند توی ذهن می مانند...

۳. عصر سیزده فروردین بود... داشتم توی خانه کتابی می خواندم که یکباره آوازی توی مایه های نهاوند چیزی را توی فضای تنگ سینه ام به جنبیدن واداشت... شتری توی ذهنم با حالت حسرت باری به نقش نیم بندی از گذشته نیم نگاهی کرد... به ساعتم نگاه کردم و کتاب را به گوشه ای پرت کردم.... و رفتم سید هادی.... وقتی رسیدم آن جا فضا داشت کم کم خاکستری می شد... نسیم خنکی هم می وزید... قبر تو با جاده فاصله ی زیادی نداشت... وقتی بالای قبر تو ایستادم فضا کاملا ساکت بود... فقط از دور صدای پیرزنی می آمد که بر سر قبر پسرش داشت علوانیه می خواند.... قبر تو را کسی پیش از من شسته بود... روی سنگ قبر هم من رد سه سنگ کوچک را گرفتم که روی سه گوشه از چهار گوشه نشسته بود... زیر یکی شان کاغذی بود که من دست خط نوشته روی آن را شناختم... احمد برای من نوشته بود: آمدم ... نبودی... عیسی و عاشور زنگ زدند و گفتند از طرف شان سنگ بگذارم... اما مطمئن بودم که تو می آیی... برای همین سنگ تو را نگذاشتم...یاد خیلی چیزها افتادم... یاد آن سال خوب... یاد آن شبی که به من گفتی چه رسم قشنگی است که روی سنگ قبر کسی که عزیز است سنگی به یادگار می گذارند... یاد دخترکی که دوستش می داشتی... یاد زندگی... چیز نیم بندی به نام زندگی...

۴. مثل رویای ناتمام کسی که صدای بمباران خواب او را از هم می پاشد... مثل افتادن گنگ تکه ای از دیوار کاهگلی خانه ای... مثل شوره ی دیوار خانه ی محقر عمه ام که وقت مرگ پدربزرگ من به آن تکیه داده بودم.... مثل تاریخ... مثل هرچیز پوسیده ای که فقط وقتی به صرافتش می افتیم که گردن کج می کنیم و نیم نگاهی با حسرت به چیزی که اکنون گذشته است می کنیم... مثل سنگ شکسته و ترک برداشته ی قبر دایی ام توی قبرستان سید هادی... می دانی... آدمی از فراموش شدگی می ترسد....

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت   توسط عبدالقادر سواری  |